به بهانه گرامیداشت مقام زن/شمّه اى از اخلاق ، صفات و كرامات حضرت فاطمه عليهاالسلام

شمّه اى از اخلاق ، صفات و كرامات حضرت فاطمه عليهاالسلام

در (( كشف الغمه ، امّ المؤ منين - رضى اللّه عنها - )) نقل شده است كه فرمود: فاطمه عليهماالسلام دختر رسول خدا صلى اللّه عليه و اله در سيما و شمايل به رسول خدا صلى اللّه عليه و اله از همه كس شبيه تر بود.(۱)

از عايشه نقل شده كه مى گويد: من كسى را در سخن گفتن شبيه تر از فاطمه عليهاالسلام به رسول خدا صلى اللّه عليه و اله نديدم . چون بر پيامبر صلى اللّه عليه و اله وارد مى شد، آن حضرت دستش را مى گرفت ، مى بوسيد و در كنار خود مى نشاند و چون پيامبر صلى اللّه عليه و اله بر فاطمه عليهاالسلام وارد مى شد فاطمه از جا بلند مى شد و به استقبال آن حضرت مى رفت و پدر را مى بوسيد و دستش را مى گرفت و در جاى خود مى نشاند.(۲)

و از عايشه نقل شده است كه از فاطمه ياد كرد و گفت : من جز پدرش (پيامبر صلى اللّه عليه و اله ) كسى را راستگوتر از او نديدم .(۳)

از جابر (( - رضى اللّه عنه - )) نقل شده كه مى گويد: هيچ وقت فاطمه را در حال راه رفتن نديدم مگر اين كه به ياد رسول خدا صلى اللّه عليه و اله افتادم كه گاهى به سمت راست و گاهى به سمت چپ متمايل مى شد.(۴)

از عايشه پرسيدند: چه كسى از همه مردم نزد رسول خدا صلى اللّه عليه و اله محبوبتر بود؟ گفت : فاطمه . گفتند: ما تنها از مردان مى پرسيم ؟ گفت : همسر فاطمه .(۵)

از ثوبان خادم رسول خدا صلى اللّه عليه و اله نقل شده كه مى گويد: وقتى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و اله مسافرت مى كرد، با آخرين كسى كه از اهل خانه خداحافظى مى كرد، فاطمه بود و چون از سفر بر مى گشت ، نخستين كسى را كه ديدن مى كرد، فاطمه بود. ثوبان مى گويد: پيامبر صلى اللّه عليه و اله از جنگى بازگشت و به در خانه فاطمه عليهاالسلام آمد. ناگاه چشمش به پرده خشنى بر در خانه افتاد و دو دستبند نقره بر دست حسن و حسين عليهم السلام ديد. برگشت و وارد خانه نشد. همين كه فاطمه عليهاالسلام اين حال را ديد، دانست كه پيامبر صلى اللّه عليه و اله به خاطر آنچه مشاهده فرموده وارد نشده است . از اين رو پرده را كند و آن دستبندها را نيز از دست بچه ها بيرون آورد. بچه ها گريه كردند. فاطمه عليهاالسلام آنها را به بچه ها داد (و فرمود: نزد جدتان ببريد) بچه ها در حالى كه گريه مى كردند خدمت رسول خدا صلى اللّه عليه و اله رسيدند، رسول خدا صلى اللّه عليه و اله آن را از آنها گرفت و به ثوبان فرمود: ((اين ها را نزد بنى فلان - خاندانى در مدينه - ببر و براى فاطمه گردنبندى از عصب (۶) و دو دستبند از عاج خريدارى كن زيرا اينها اهل بيت منند و نمى پسندم كه خوشيهاى آنان در زندگى دنيايشان باشد.))(۷)

از موسى بن جعفر عليه السلام به نقل از پدران بزرگوارش ، روايت شده كه گويد: ((على عليه السلام فرمود: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله بر دخترش ‍ فاطمه عليهاالسلام وارد شد و در گردنش گردنبندى مشاهده كرد، صورتش ‍ را از او برگرداند، فاطمه عليهماالسلام آن گردنبند را بريد و دور انداخت ، رسول خدا صلى اللّه عليه و اله رو به دخترش كرد، و فرمود: فاطمه ! تو از منى ، آنگاه فقيرى آمد، گردنبند را به او داد سپس رسول خدا صلى اللّه عليه و اله فرمود: خداوند سخت خشمناك است بر كسى كه خون مرا بريزد و مرا با آزردن عترتم بيازارد.))(۸)

جعفر بن محمّد بن نقل از پدرش و او از على بن حسين عليه السلام از طريق فاطمه صغرا از حسين بن على عليه السلام به نقل از برادرش حسن بن على بن ابى طالب عليه السلام فرمود: ((مادرم فاطمه عليهماالسلام را در شب جمعه اى ميان محراب ديدم كه همواره در ركوع و سجود بود تا سپيده صبح دميد و مى شنيدم كه مردان و زنان مؤ من را دعا مى كرد و آنها را نام مى برد و دعاى زيادى براى ايشان كرد و براى خودش دعايى نكرد، پس من عرض ‍ كردم : مادر چرا همان طورى كه براى ديگران دعا مى كنيد براى خودتان دعا نمى كنيد؟ فرمود: پسرم ، اول همسايه ، سپس خانه .))(۹)

از عايشه نقل شده كه مى گويد: وقتى كه رسول خدا صلى اللّه عليه و اله مريض شد دخترش فاطمه را خواست با او در گوشى صحبتى كرد او گريست سپس با او در گوشى سخنى گفت كه او خنديد. حقيقت حال را از فاطمه جويا شدم ، فرمود: اما گريه من به اين حضرت از مردنش خبر داد لذا، من گريه كردم سپس خبر داد كه من نخستين فرد از خاندان او هستم كه به وى ملحق مى شوم ، از اين رو خنديدم .(۱۰)

على بن اربلى مى گويد: (۱۱) براستى كه طبع بشر بر حسب فطرت ، مرگ را نمى پسندد و از مردم گريزان است ، زندگى را دوست دارد و علاقمند به حيات است تا آن جا كه پيامبران با همه والامقامى و ارج و منزلتى كه نزد خداى تعالى و در پيشگاه ربوبى او داشتند و با وجود اطلاع از سرانجام احوال و پايان كارشان زندگى را دوست داشتند و علاقمند به آن بودند و مرگ را نپسنديده و از آن نفرت داشتند؛ داستان حضرت آدم عليه السلام با وجود طول عمر و روزگاران دراز زندگى اش با داوود عليه السلام ، همچنين داستان حضرت موسى عليه السلام با ملك الموت ، همچنين قصه ابراهيم عليه السلام مشهور است . در حالى كه فاطمه عليهماالسلام زن نوجوانى بود با فرزندان خردسال و همسرى بزرگوار، هنوز از دنيا طرفى نبسته ، در بهار عمر و آغاز جوانى ، وقتى پدرش به او اطلاع مى دهد كه به همين زودى به وى ملحق خواهد شد، از غم مرگ پدر تسلى پيدا مى كند و خوشحال از جدايى دنيا و مفارقت فرزندان و همسر مى خندد و شادمانه و علاقمند به مرگ و آماده فرا رسيدن آن مى باشد! براستى اين مطلب مهمى است كه زبانها از توصيف آن عاجز و دلها از درك آن ناتوانند و اين نيست مگر به خاطر امرى كه از اين خانواده بزرگوار خدا مى داند و بس ! و به دليل راز و رمزى است كه خداوند بدان وسيله ، شرافت و بزرگى بيشترى را به ايشان مرحمت كرده است و در نتيجه ، معجزات نمايانش را خاص ايشان گردانيده و آثار و علايم و نشانه هاى خود را بر ايشان هويدا ساخته و با برهانهاى كوبنده و راهنماييهاى خويش آنان را تاءييد كرده است . و خدا بهتر مى داند كه كجا رسالات خود را قرار دهد.

در كتاب (( من لا يحضره الفقيه )) آمده است كه اميرالمؤ منين عليه السلام به مردى از بنى سعد فرمود: ((آيا از حال خودم و فاطمه عليهماالسلام تو را آگاه نسازم ؟ او در خانه من آنقدر با مشك آب آورد كه بند مشك در سينه اش اثر گذاشت و بقدرى دستاس كرد كه دستش تاول زد و آنقدر خانه را جارو زد كه جامه هايش به رنگ خاك در آمد و آنقدر زير ديگ آتش افروخت كه جامه هايش تيره شد و از اين همه كار سخت به زحمت افتاد. به او گفتم اگر خدمت پدرت برسى و از او تقاضاى خدمتگزارى بكنى تو را از مشقت اين همه كار باز مى دارد. فاطمه عليهماالسلام خدمت پيامبر صلى اللّه عليه و اله رسيد و چون جمعى را خدمت آن حضرت ديد، شرم كرد و برگشت امّا پيامبر صلى اللّه عليه و اله دانست كه فاطمه عليهماالسلام براى حاجتى آمده است ، از اين رو فرداى آن روز (پگاه ) هنوز ما در بستر بوديم وارد شد. سلام داد، ما ساكت شديم و از اين كه در بستريم خجالت كشيديم . دوباره سلام داد، ما ساكت مانديم ، باز هم سلام داد و ما ترسيديم اگر جواب ندهيم برگردد، زيرا روش پيامبر صلى اللّه عليه و اله چنين بود كه سه مرتبه سلام مى داد، اگر اجازه دادند وارد مى شد، اگر نه بر مى گشت . اين بود كه جواب سلام آن حضرت را داديم و عرض كرد يا رسول اللّه وارد شويد. پيامبر صلى اللّه عليه و اله وارد شد و بالاى سر ما نشست و فرمود: فاطمه ! ديروز چه حاجتى نزد پدرت داشتى ؟ ترسيدم كه اگر پاسخ ندهيم از جا برخيزد اين بود كه من سر برآوردم و گفتم : يا رسول اللّه به خدا سوگند من به عرضتان مى رسانم ، فاطمه بقدرى با مشك آب كشيده است كه بند مشك در سينه اش اثر گذاشته و بقدرى دستاس كرده كه دستش تاول زده و آنقدر خانه را جارو زده كه جامه اش به رنگ خاك در آمده و بقدرى زير ديگ آتش ‍ افروخته كه جامه هايش تيره شده است . لذا به او گفتم اگر نزد پدرت بروى و از او تقاضاى خدمتكارى بنمايى ، تو را از مشقت اين همه كار باز مى دارد. پيامبر صلى اللّه عليه و اله فرمود: آيا نمى خواهيد به شما چيزى را بياموزم كه بهتر از خدمتگزار است ؟ هرگاه به خوابگاه رفتيد سى و چهار مرتبه (( اللّه اكبر )) و سى و سه مرتبه (( سبحان اللّه )) و سى و سه مرتبه (( الحمدللّه ، )) بگوييد. فاطمه عليهماالسلام با شنيدن اين سخنان سر بر آورد و عرض كرد: من از خدا و رسولش راضى ام ، من از خدا و رسولش راضى ام .))(۱۲)

از نافع بن ابى حمراء نقل شده كه مى گويد: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله را هشت ماه تمام مى ديدم هر وقت براى نماز صبح از خانه بيرون مى آمد از در خانه فاطمه عليهماالسلام مى گذشت و مى گفت : ((درود بر شما، نماز! همانا خداوند اراده فرموده است تا از شما اهل بيت پليدى را ببرد و شما را پاك و پاكيزه قرار دهد.))(۱۳)
از جابر بن عبداللّه روايت شده است كه مى گويد: چون رسول خدا صلى اللّه عليه و اله فاطمه را به همسرى على عليه السلام در آورد، (فرمود:) ((خداى تعالى از بالاى عرش دستور اين تزويج را صادر كرد و جبرئيل خطبه عقد را خواند و ميكائيل و اسرافيل با هفتاد هزار فرشته شاهد بودند و خداوند به درخت طوبى وحى كرد كه هر چه در، ياقوت و مرواريد دارى ثنا كن و به حورالعين وحى كرد تا آنها را جمع كنند زيرا آنها به دليل خوشحالى از تزويج فاطمه با على آن گوهرها را تا روز قيامت به يكديگر هديه مى دهند.))(۱۴)
از شرحبيل بن سعيد نقل شده كه مى گويد: رسول خدا صلى اللّه عليه و اله در بامداد عروسى فاطمه عليهماالسلام با كاسه اى شير بر آن حضرت وارد شد، فرمود: ((پدرت فدايت باد! از اين شير بياشام ، سپس رو به على عليه السلام كرد و فرمود: پسر عمويت فدايت باد! شير بنوش .))(۱۵)
از على عليه السلام نقل شده كه مى گويد: ((شنيدم رسول خدا صلى اللّه عليه و اله مى فرمود: خداى تعالى من ، على ، فاطمه ، حسن و حسين را از يك نور آفريده است .))(۱۶)
در روايت ديگرى از ابوهريره نقل است كه مى گويد: فاطمه را از آن جهت فاطمه گفتند كه خداوند دوستانش را از آتش دوزخ بر كنار ساخته است .(۱۷)
از جعفر بن محمّد صلى اللّه عليه و اله به نقل از پدرش روايت شده كه مى گويد: ((رسول خدا صلى اللّه عليه و اله فرمود: فاطمه ! آيا مى دانى براى چه تو را فاطمه ناميدند؟ على عليه السلام پرسيد: چرا؟ فرمود: چون او و پيروانش از آتش دوزخ بر كنار شده اند.))(۱۸)
از آن حضرت نقل شده كه گويد: ((فاطمه عليهماالسلام در نزد خداى تعالى نه اسم دارد: فاطمه ، صديقه ، مباركه ، طاهره ، زكيه ، رضيه ، مرضيه ، محدثه ، و زهراء. فرمود: از آن جهت او را فاطمه گفتند، كه از بدى بريده است ، و اگر على عليه السلام نبود او در روى زمين همتايى نداشت .))(۱۹)
از امام باقر عليه السلام پرسيدند كه چرا حضرت زهرا عليهماالسلام را زهرا ناميدند؟ فرمود: ((براى آن كه خداى تعالى آن حضرت را از پرتو عظمت خود آفريد و چون تاءييد تمام آسمانها و زمين را به نور خود روشن كرد و چشم فرشتگان خيره گشت و براى خدا به سجده افتادند و عرض كردند: اى خدا و اى مولاى ما اين چه نورى است ؟ خدا به ايشان وحى كرد، اين قسمتى از نور من است كه در آسمان خود جا داده ام و آن را از عظمت خويش آفريده ام ، آن نور را از صلب پيامبرى از پيامبرانم بيرون آوردم و آن پيامبر را بر تمام انبياء برترى دادم و از همان نور، امامانى را به وجود مى آورم كه قيام به امر كرده و به حقانيت من هدايت مى كنند و پس از پايان گرفتن وحى ، آنان را جانشينان خود در زمين قرار مى دهم .))(۲۰)
از على عليه السلام نقل شده كه مى گويد: ((رسول خدا صلى اللّه عليه و اله به فاطمه عليهماالسلام فرمود: دخترم ! خداى تعالى توجهى به دنيا فرمود، در نتيجه مرا بر مردان جهان برگزيد سپس دوباره عنايتى كرد، همسر تو را بر مردان جهان برگزيد، و نيز سومين بار به دنيا نگريست پس تو را بر زنان جهان برگزيد و بالاخره مرتبه چهارم توجهى فرمود و پسران تو را بر جوانان عالم برگزيد.))(۲۱)
درباره معناى قول خداى تعالى : (( فتلقى آدم من ربه كلمات فتاب عليه )) (۲۲) روايت شده است كه فرمود: ((حضرت آدم عليه السلام به حق محمّد، على ، فاطمه ، حسن و حسين از خداوند درخواست كرد.))(۲۳)
از پيامبر صلى اللّه عليه و اله نقل شده است كه فرمود: ((بهشت مشتاق چهار تن از زنان است ؛ مريم دختر عمران ، آسيه دختر مزاحم ، همسر فرعون كه در بهشت همسر پيامبر است ، و خديجه دختر خويلد كه در دنيا و آخرت همسر پيامبر صلى اللّه عليه و اله است و فاطمه دختر محمّد صلى اللّه عليه و اله )).(۲۴)

از ابوسعيد خدرى نقل شده (۲۵) كه گويد: روزى از روزها، بامدادان على عليه السلام فرمود: فاطمه ! آيا غذايى دارى به ما بدهى ؟ فاطمه گفت : نه به حق خدايى كه پدرم را به نبوت و تو را به وصايت گرامى داشته ، صبحانه چيزى نزد من وجود ندارد كه به شما بدهم و دو روز است كه چيزى در خانه نيست جز همان مقدارى كه شما را بر خود و پسرانم ؛ حسن و حسين مقدم داشتم ، على عليه السلام فرمود: فاطمه ! چرا به من نگفتى تا پى چيزى براى شما بروم ؟ گفت : يا اباالحسن من از خدايم شرم دارم كه درباره چيزى كه توانايى آن را ندارى ، خودت را به مشقت بيندازى ، على عليه السلام پس از شنيدن سخنان فاطمه عليهماالسلام با توكل به خدا و به اميد او از خانه بيرون شد، يك دينار قرض گرفت تا بدان وسيله نيازمنديهاى خانواده اش را از بازار بخرد. مقداد بن اسود با آن حضرت رو به رو شد. آن روز، روزى بسيار گرم بود به طورى كه آفتاب رنگ سر و صورت مقداد را تغيير داده و پايش را آزرده بود. همين كه على عليه السلام او را ديد، اعتراض كرد و فرمود: مقداد! چه باعث شده كه در اين موقع از خانه بيرون شده اى ؟ عرض ‍ كرد: يا اباالحسن ! اجازه بده من بروم و از ماجراى من نپرس . فرمود: برادر! سزاوار نيست تا من از راز تو آگاه نشده ام از من بگذرى و بروى ، عرض كرد: يا اباالحسن ! به خدا من مايلم و از شما خواهش مى كنم اجازه دهيد بروم و پرده از راه من برنداريد! على عليه السلام فرمود: برادر! سزاوار نيست كه تو حالت را از ما پنهان بدارى . پس گفت : يا اباالحسن ! حالا كه نمى پذيرى ، به خدايى كه محمّد صلى اللّه عليه و اله را به نبوت و تو را به وصايت گرامى داشت چيزى باعث بيرون آمدن من از خانه نشد مگر اندوه و ناتوانى ، زن و بچه ام را گرسنه ترك كردم ، وقتى كه صداى گريه آنها را شنيدم عرصه بر من تنگ شد، اندوهناك ، بدون هدف از خانه بيرون شد، اين حالت و داستان من است ! اشك از چشمان على عليه السلام سرازير شد به طورى كه محاسنش را تر كرد. فرمود: به آن كسى كه تو قسم خوردى ، سوگند ياد مى كنم ، مرا نيز از خانه بيرون نكشيد مگر همان چيزى كه باعث بيرون آمدن تو از خانه شده است . اكنون من يك دينار به قرض گرفته ام ، تو اين يك دينار را بگير، من تو را بر خود مقدم مى دارم . دينار را به وى داد، برگشت و به مسجد رفت ، نماز ظهر و عصر و مغرب را به جا آورد. همين كه رسول خدا صلى اللّه عليه و اله نماز مغرب را خواند، چشمش به على عليه السلام كه در صف اول بود، افتاد، با پايش به او اشاره كرد، على عليه السلام از جا بلند شد در كنار در مسجد به پيامبر صلى اللّه عليه و اله رسيد، سلام داد، رسول خدا صلى اللّه عليه و اله جواب سلامش را داد و فرمود: يا اباالحسن ، آيا در خانه شامى دارى تا ما را پذيرايى كنى كه همراه تو بياييم ؟ على عليه السلام سرافكنده ماند، از خجالت نمى دانست چه جوابى به رسول خدا صلى اللّه عليه و اله بدهد. البته پيامبر صلى اللّه عليه و اله جريان آن يك دينار را مى دانست ؛ كه على عليه السلام از كجا گرفته و در كجا خرج كرده ، زيرا خداوند پيامبر را به وسيله وحى خبر داده بود و او را امر فرموده بود تا آن شب نزد على عليه السلام شام تناول كند! چون سكوت على عليه السلام را ديد، فرمود: يا اباالحسن چرا نمى گويى نه ، تا برگردم و يا آرى ، تا همراه تو بيايم ؟ عرض كرد: از روى شرم و احترام به شما ساكت شدم ، حالا بفرماييد در خدمتتان باشيم . رسول خدا صلى اللّه عليه و اله دست على عليه السلام را گرفت ، رفتند تا به خانه فاطمه عليهماالسلام وارد شدند، در حالى كه او ميان محراب بود، نمازش را تمام كرده بود و پشت سرش ظرف بزرگى قرار داشت كه بخار از آن بلند مى شد. همينكه صداى رسول خدا صلى اللّه عليه و اله را شنيد از محراب نمازش بيرون آمد و به آن حضرت سلام داد.
پيامبر صلى اللّه عليه و اله جواب سلام او را داد و دستى بر سر فاطمه عليهماالسلام كه از هر كسى برايش عزيزتر بود كشيد و فرمود: دخترم خدا رحمتش را شامل حال تو كند، چگونه روز را به شب رساندى ؟ عرض كرد: به خوبى . فرمود: رحمت خدا بر تو باد! غذا آماده شده شام ما را بياور! فاطمه عليهماالسلام آن ظرف را برداشت و آورد، مقابل رسول خدا صلى اللّه عليه و اله و على عليه السلام قرار داد. على عليه السلام همينكه چشمش ‍ به غذا افتاد، و بوى غذا به مشامش رسيد، نگاه تندى به فاطمه عليهماالسلام كرد، فاطمه گفت : (( سبحان اللّه )) چرا چنين تند نگاه كردى ، مگر نافرمانيى از من سر زده تا سزاوار خشم تو باشم ؟ على عليه السلام فرمود: چه خطايى از اين بالاتر مى توانست از تو سر بزند، آيا ديروز بين من و تو صحبت نشد و تو مجدّانه به خدا قسم ياد نكردى كه دو روز است غذايى نخورده اى ؟! راوى مى گويد: فاطمه عليهماالسلام نگاهى به آسمان كرد و گفت : خدا در آسمان و زمين مى داند كه من جز حق را نمى گويم . على عليه السلام فرمود: فاطمه ! پس اين غذا از كجا است ؟ غذايى كه من هرگز نه رنگى چون رنگ آن را ديده ام و نه بويى مانند بوى آن را استشمام كرده ام و نه گواراتر از آن را خورده ام ؟ راوى گويد: پس رسول خدا صلى اللّه عليه و اله دست مبارك و پاكيزه اش را بين شانه هاى على عليه السلام گذاشت و فشرد و سپس فرمود: يا على ! اين غذا عوض آن دينار است ، اين از جانب خدا پاداش دينار تو است . خداوند هر كه را بخواهد بى حساب روزى مى دهد. آنگاه اشك چشم پيامبر صلى اللّه عليه و اله جارى شد و فرمود: سپاس خدا را كه نخواست شما را از اين دنيا بيرون برد تا اين كه تو را يا على به منزله زكريا و فاطمه را به منزله مريم دختر عمران قرار دهد.))


پاورقى ها :

۱- (( كشف الغمه ، )) ص ۱۴۲.
۲- همان ماءخذ، ص ۱۳۶.
۳- همان ماءخذ، ص ۱۴۲.
۴- همان ماءخذ، ص ۱۳۹.
۵- همان ماءخذ، ص ۱۳۹.
۶- در (( لسان العرب )) ج ۸، ص ۶۰۲ پس از نقل عين عبارت حديث ، در معناى اين كلمه مى گويد: (( خطابى در معالم گفته است : اگر جامه يمنى نباشد، چيز ديگرى به نظرم نمى رسد كه گردنبند درست كنند. ابوموسى گويد: من احتمال مى دهم كه عبارت روايت همان غصب به فتح صاد يعنى رشته هاى مفاصل حيوانات باشد كه شى ء مدورى است ، محتمل است كه آن زمان ، عصب بعضى از حيوانات پاك را بر مى داشتند و مثل مهره اى درست مى كردند، وقتى كه مى خشكيد، گردنبند مى ساختند...)) . - م .
۷- (( كشف الغمه ، )) ص ۱۳۵ از احمد اين حديث را نقل كرده است كه او را در مسند خود ج ۵، ص ۲۷۵ آورده است .
۸- همان ماءخذ، ص ۱۴۲.
۹- همان ماءخذ، ص ۱۳۵ و ۱۳۶.
۱۰- همان ماءخذ، ص ۱۳۵ و ۱۳۶.
۱۱- همان ماءخذ، ص ۱۳۵ و ۱۳۶.
۱۲- (( من لا يحضره الفقيه ، )) ص ۸۸.

۱۳- همان ماءخذ، ص ۱۴۲ و ۱۳۷.
۱۴- همان ماءخذ، ص ۱۴۲.
۱۵- همان ماءخذ، ص ۱۴۲.
۱۶- همان ماءخذ، ص ۱۳۸.
۱۷- همان ماءخذ، ص ۱۳۹.
۱۸- همان ماءخذ، ص ۱۳۹.
۱۹- همان ماءخذ، همان ص .
۲۰- همان ماءخذ، همان ص .
۲۱- همان ماءخذ، همان ص .
۲۲- همان ماءخذ، همان ص .
۲۳- همان ماءخذ، همان ص .
۲۴- همان ماءخذ، ص ۱۴۰.
۲۵- بقره / ۳۷: سپس آدم از پروردگار خود كلماتى دريافت داشت (و با آنها توبه كرد) و خداوند توبه او را پذيرفت .

با سپاس از مدیریت محترم سایت امام جواد(ع)

حسد از ديدگاه قرآن و روانشناسي

قرآن کتاب ديني و هدايت است، و براي دست يابي به رشد شخصيت و خودشناسي بهترين راه را نشان مي‌دهد؛زيرا انسان تنها موجودي است که از دو بعد مادي و غير مادي شکل گرفته است.

به اين آيه شريفه توجه کنيد:

«يا ايها النّاس قد جائتکم موعظة من ربّکم …؛اي مردم نامه‌اي (قرآن) که همه پند و اندرز و شفاي دلهاي شما و هدايت و رحمت براي مؤمنان است،از جانب خدا براي نجات شما آمد».(سوره يونس،آيه 57)

همچنين آيات:(89 /نمل ـ 151/بقره ـ 2/ جمعه ـ 20/عنکبوت) و آياتي از اين قبيل.

قرآن کريم فطرت وجودي انسان و حالات گوناگون روان او را متذکر شده و علل انحراف و بيماري،و همچنين راه‌هاي تهذيب و تربيت و معالجه روان انسان را به طور جامع نشان مي‌دهد و در هماهنگ کردن شخصيت و تکامل و ايجاد بهداشت رواني ما تأثير بسزايي دارد.

يکي از اين انفعال‌هاي رواني که معمولاً غالب مردم دچار آن هستند حسد است.

حسد را علماي اخلاق اين گونه تعريف کرده‌اند:

حسادت،تمناي سلب نعمت است از ديگري که به صلاح او باشد،يعني حسود دوست دارد نعمت‌ها از طرف مقابل گرفته شود،خواه آن نعمت به حسود برسد! يا نرسد.

حضرت اميرالمؤمنين علي(ع) در اين باره مي‌فرمايد:«منشأ و ريشه رزايل حسادت است».1

البته يک حالتي هم نزديک به حسادت وجود دارد، که پسنديده و مايه ترقّي و پيشرفت است،و آن حالت غبطه است.

امام صادق(ع) مي‌فرمايند:«به راستي مؤمن غبطه مي‌خورد،ولي حسادت نمي‌ورزد اما منافق حسادت مي‌ورزد و غبطه نمي‌خورد».2

راستي مي‌دانيد نخستين حسدي که از سوي انسان در روي زمين صورت گرفت چه زماني بود؟ که بود؟براي چه بود؟ و نتيجه‌اش چه شد؟

آري،نخستين حسد،حسادت قابيل نسبت به برادرش هابيل بود،آن هم به جهت اينکه خداوند قرباني هابيل را پذيرفت ولي قرباني قابيل را نپذيرفت،و اين موضوع براي قابيل انگيزه‌اي براي کشتن برادرش شد.به اين آيه شريفه توجه کنيد:«و اتل نبأ ابني آدم بالحقّ اذا قرّباً قرباناً…».(سوره مائده،آيه 27)

در اين آيه کريمه داستان حسادت قابيل نسبت به هابيل بيان شده است.نوجوانان و جوانان عزيز در قرآن نمونه‌هايي از اين قبيل ذکر شده است.مانند:داستان برادران يوسف،پسر نوح، هابيل و قابيل و داستان‌هاي عبرت آموز ديگر.

عزيزان،ما نمي‌دانيم چه نعمتي به صلاح هست يا نه،پس به جاي تقويت حسّ حسادت،براي جبران کاستي‌ها و بالا بردن توانايي‌هاي خود تلاش کنيم.

نشانه‌هاي حسد

1.ناراحتي از رسيدن نعمت به ديگري،بدون نشان دادن عکس العمل.

2.غيبت و عيب جويي.

3.دشمني،عداوت و کارشکني.

4.بي‌مهري يا قطع رابطه از شخص،و پنهان کردن صفات برجسته او به طوري که حتي نمي‌خواهد سخني از او بشنود.

آثار حسد

الف: آثار اجتماعي

1.نابساماني‌هاي اجتماعي

حسود تمام يا بيشتر نيرو و انرژي بدني و فکري خود را صرف حسادت مي‌کند، لذا اين کار منشأ نابساماني‌هاي اجتماعي است.

قرآن مجيد مي‌فرمايد:و کساني که بعد از آنها آمدند،مي‌گويند:پروردگارا ما و برادرانمان را که در ايمان به ما پيشي گرفتند بيامرز و در دلهايمان کينه و حسدي نسبت به مؤمنان قرار مده…(سوره حشر،آيه 10)

2.قتلها و جنايت‌ها:چنان که در داستان هابيل و قابيل ملاحظه کرديد.

3.از بين رفتن دوستي‌ها.

4.عقب ماندگي اجتماعي؛اشخاص حسود و تنگ نظر مي‌کوشند ديگران را به عقب بکشند.

5.هرج و مرج،پيامبر اکرم(ص) حسد را به بيماري بزرگ امت‌ها تشبيه کرده و مي‌فرمايند:«…در اثر اختلاف و نفاق و حسد نسبت به يکديگر،سرانجام به ظلم و ستم و سپس به هرج و مرج مبتلا مي‌شوند».3

ب: آثار معنوي حسد

1.نابود کننده ايمان، 2.آفت دين، 3.نابود کننده نيکي‌ها، 4.رسيدن به کفر و تفکرات کفر آميز، 5.غيبت، 6. حسرت زياد،(گناه زياد)، 7.حجاب ضخيمي در برابر شناخت حقايق مي‌افکند، 8.مانع رشد و تعالي ـ روحي فکري،معنوي خانوادگي و اجتماعي مي‌گردد.

ج: آثار جسماني حسد

افراد حسود معمولاً افرادي رنجور،حساس،عصبي،پرخاشگر و افسرده مي‌باشند.دستگاه‌هاي مختلف بدن تحت تأثير اين حالت روحي دچار بيماري مي‌گردد.

حضرت علي(ع) مي‌فرمايد:«شگفتا که حسودان از سلامتي خود غافل مانده‌اند».4

د: آثار اخروي حسد

1.بدون حساب به جهنم مي‌رود، 2.بدبختي و شقاوت دنيا و آخرت

برخي از ويژگي‌هاي حسود

1.دشمن خير و طالب شر است، 2.خواهان زوال نعمت از ديگران،3.به بدي گرايش دارد، 4.منافق است، 5.غيبت،شماتت و تملّق مي‌کند،قرآن کريم مي‌فرمايد:«انّ تصبک حسنة تسؤهم و إن تصبک مصيبة…».(سوره توبه،آيه 50) ، 6.در حال خوشي ديگران غمگين است، 7.رفيق بدي است،8.دشمن نعمت‌هاي خدا است، 9.به خود ظلم مي‌کند،10.زود عصباني مي‌شود.

1.غررالحکم،5242.

2.اصول کافي،2،307.

3.المحجة البيضاء،5،326.

4.غررالحکم،1803

  "حسد" در لغت به معني بدخواهي و خواستن زوال نعمت و سعادتِ ديگري است(1) و در اصطلاح نيز به معني آرزو کردن زوال و نيستي نعمت كسي كه استحقاق آن نعمت را دارد.(2)

   شخص حسود در واقع با خداوند متعال به خاطر اعطا و تدبيرش در نزاع است و راضي به كار خدا نيست.(3)

حسد از منظر آيات قرآن

   يكي از عمده‌ترين عوامل تخريب و فساد در جهان، تخريب و فسادي است كه از ناحيه افراد حسود نشأت مي‌گيرد و بدون شك ارتكاب هر گناهي براي تأمين يكي از خواسته‌هاي نفساني است.

   قرآن حسادت را عامل نخستين قتلي كه در روي كره زمين رخ داده است، معرفي كرده و مي‌فرمايد:

«وَتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأ ابْنَي ءادَمَ بّالحَقِّ إذ قَرّبا قُرباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أحَدِهِما وَلَمْ يُتَقَبَّل مِنَ الآخَرِ قالَ الأقتُلَنّكَ قالَ إنّما يَتَقَبَّلَ اللهُ مِنَ المُتَّقينَ» (مائده 27)

«داستان دو فرزند آدم را به حق بر آنها بخوان هنگامي كه هر كدام عملي براي تقرب به پروردگار انجام دادند، اما از يكي پذيرفته شد و از ديگري قبول نشد و او گفت به خدا سوگند تو را خواهم كشت (ديگري) گفت: به درستي كه خداوند از پرهيزكاران مي‌پذيرد »

     از اين آيه استفاده مي‌شود كه در زمان حضرت آدم مراسم قرباني وجود داشته و هابيل و قابيل كه فرزندان حضرت آدم بودند، به دستور پدرشان عبادت قرباني را انجام دادند، ولي تنها، قرباني هابيل پذيرفته شد و برادر ديگر كه قرباني‌اش پذيرفته نشده بود، به شدت خشمگين شد و آتش حسادت به برادرش هابيل در دل او شعله كشيد و سرانجام، او را به قتل رسانيد.(4) 

   يكبار ديگر تاريخ در حال اجرا بود و آن هم در مورد يوسف پيامبر، آنجا كه برادران او به خاطر حسادت به يوسف، تصميم به قتل او گرفتند و در نهايت او را در چاه انداختند.(5)

«قالَ قائِلُ مِنْهُمْ لاتَقْتُلُوا يُوسُفَ وَأَلقُوهُ فِي غَيابات الجُبّ يَلتَقِطْهُ بَعْضَ السَّيارَةِ إنْ كُنْتُم فعِلينَ » (يوسف 10)

«يكي از برادران گفت: يوسف را نكشيد و اگر كاري مي‌خواهيد انجام دهيد، او را در نهانگاه چاه بيفكنيد تا بعضي از قافله‌ها او را بردارند و به مكان دوري ببرند »

   اين آيه در مورد حسادت يهوديان به مسلمانان است، كه چون خودشان ايمان نداشتند، مي‌خواستند آنها را نيز از ايمان برگردانند.

«وَدّ كَثيرٌ مِنْ أهْلِ الكِتابِ لَوْ‌ يَرُدُونَكُمْ مِنْ‌بَعدِ إيمنِكُمْ كُفّاراً حَسَداً مِنْ عِندِ أنفُسِهِم مِنْ بَعدِ ما تَتَبيّنَ لَهُمُ الحَقّ....»

«بسياري از اهل كتاب دوست داشتند، كه شما را بعد از ايمان آوردنتان از آن برگردانند، به خاطر حسادتي كه بر ايمان شما در نفس خود داشتند، بعد از آنكه حق بر آنها روشن شده بود »(بقره 109)

خداوند در سوره فلق حسد را از بدترين و زشت‌ترين صفات برشمرده و دستور داده که از شر شخص حسود به خدا پناه ببريد:

«مِنْ شَرِِّّ حاسِدٍ إذا حَسَد»(فلق 5)

«پناه مي‌برم به خدا از شر حسود، آنگاه كه حسادت كند »

حسد در روايات

   در روايات نكوهش شديدي از حسد شده، بطوري كه در مورد كمتر رذيله‌اي چنين نكوهشي شده است.

پيامبر اكرم (ص): «خداوند به موسي بن عمران فرموده همانا حسود از نعمتهاي من ناراحت است و از قسمتي كه براي بندگانم مقرر داشته‌ام رويگردان »

امام باقر (ع): «حسد ايمان را مي‌خورد، همانگونه كه آتش هيزم را » (6)

امام صادق (ع): «از حسادت كردن به يكديگر بپرهيزيد؛ زيرا كفر، ريشه‌اش حسادت است »

فضيل عياض روايت كرده كه حضرت صادق (ع) فرمودند: «همانا مؤمن غبطه مي‌خورد و حسد نمي‌ورزد، ولي منافق حسد مي‌ورزد و غبطه نمي‌خورد »(7)

 آثار سوء حسد از نظر امام علي (ع):

1-    حسود دائماً ناراحت است و اين سبب بيماري جسمي و روحي او مي‌شود.

2-    حسد ريشه ايمان را خورده و انسان را نابود مي‌كند.

3-    حسد حجاب ضخيمي در برابر معرفت و شناخت حقايق است.

4-  فرد حسود به همه مردم حتي نزديكانش حسادت مي‌كند و اين امر باعث از دست دادن دوستانش مي­شود.

5-    حسود هرگز به سيادت و بزرگي نمي‌رسد.

6-    حسود بسيار حسرت و اندوه دارد و گناهانش پيوسته افزوده مي‌شود.(8)

درمان حسد

   براي درمان هر يك از رذايل اخلاقي دو راه وجود دارد.

درمان علمي: انسان بايد به پيامدها و آثار ويرانگر حسد در زندگي و روح و روان خود بنگرد و اينكه چقدر براي دين و دنياي او مضرّ است و در آن انديشه كند، شايد متنبّه شود.

درمان عملي: مواظبت بر آثار خيرخواهي كه ضد حسد است، يعني به كسي كه حسادت مي‌كند، برعكس آن عمل كرده و دائماً صفات خوب و نيك او را بيان كرده، تا براي خودش ملكه شده و دست از حسادت بردارد.(9)

منابع:

 (1) . قرشي، سيد علي اكبر؛ قاموس قرآن، دارالكتب الاسلاميه، تهران، 78، چاپ هشتم، ج 1، ص 131.

(2) . خسروي حسيني، سيدغلامرضا؛ ترجمه و تحقيق مفردات الفاظ قرآن، نشر مرتضوي، تهران، 75، چاپ دوم، ج 1، ص 487.

(3) . مصطفوي تبريزي، حسن، التحقيق في كلمات القرآن، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، تهران، 74، چاپ اول، ص 213.

(4) . مصباح يزدي، محمدتقي، اخلاق در قرآن، موسسه آموزشي پژوهشي امام خميني، قم، 78، چاپ اول، ج 3، ص 201 و 202.

(5) . مكارم شيرازي، ناصر؛ تفسير نمونه، دارالكتب الاسلاميه، تهران، 70، چاپ دهم، ج 9، ص 326.

(6) . محمدي ري شهري، محمد؛ منتخب ميزان الحكمة، مترجم حميدرضا شيخي، نشردارالحديث، 83، ص 153.

(7) . كليني، محمد؛ اصول كافي، ترجمه صادق حسن زاده، نشر قائم آل محمد، قم، 185، چاپ دوم، ج 3، ص 647.

(8) . مكارم شيرازي، ناصر؛ اخلاق در قرآن، نشر مدرسه امام علي بن ابي طالب، قم، 78، چاپ اول، ج 2، ص 140 تا 143.

(9) . مجتبوي، سيد جلال الدين؛ علم اخلاق اسلامي (ترجمه جامع السعادات، نشر حكمت، سال 66، چاپ دوم، ج 2، ص 255.