من چه در وهم وجودم چه عدم ، دلتنگم
از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم
روح از افلاک و تن از خاک در این ساغر پاک
از درآمیختن شادی و غم دلتنگم
خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز از سفر باغ اِرم دلتنگم
ای نبخشوده گناه پدرم ، آدم را
به گناهان نبخشوده قسم ، دلتنگم
باز با خوف و رجا سوی تو می آیم من
دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دلتنگم
نشد از یاد برم خاطره ی دوری را
باز هم گرچه رسیدیم به هم دلتنگم