مسائل فلسفه اخلاق

پس از بحث اجمالى درباره قلمرو فلسفه اخلاق، لازم است به مسائل و موضوعاتى که فلسفه اخلاق به آن ها مى پردازد اشاره گردد تا درباره این گونه مباحث درک روشن تر و بهترى پیدا شود.

فلسفه اخلاق، بررسى و تحلیل عقلانى گزاره هاى اخلاقى، تبیین و تحلیل مفاهیم، بررسى معیارها و هدفمندى تبیین مبادى عمل اخلاقى و روشن نمودن رابطه بین اخلاق و دین، اخلاق و اعتقاد و مسائل و موضوعات مشابه است.

در فلسفه اخلاق، بحث مى شود که چه نوع کارى، عمل اخلاقى به شمار مى رود؟ کار اخلاقى و ملاک و معیار عمل اخلاقى چیست؟ ریشه و اساس ارزش اخلاقى چیست؟ چه نوع مفاهیمى، در زمره مفاهیم اخلاقى قرار دارند؟ مبادى و مبانى عمل اخلاقى چیست؟

آیا عمل اخلاقى هدفدار و غایتمند است؟ آیا اخلاق مطلق است یا نسبى؟ چه رابطه اى میان اخلاق و اعتقاد وجود دارد؟ میان دین و اخلاق چه رابطه اى برقرار است؟ چه رابطه اى میان عمل اخلاقى و ثواب و پاداش وجود دارد؟ جایگاه نیت در عمل اخلاقى چیست و چه تأثیرى مى تواند داشته باشد؟ آیا احکام اخلاقى استدلال پذیر است؟ آیا هر جامعه اى باید اخلاق خودش را داشته باشد، یا در همه جوامع باید اخلاق یکسان حاکم باشد؟

به طور کلى، مسائل و موضوعات ذیل از جمله مسائل فلسفه اخلاق به شمار مى رود:

1 ـ پیدایش مفاهیم اخلاقى چگونه است؟ ذهن انسان از چه راهى مى تواند با مفاهیم و گزاره هاى اخلاقى آشنایى پیدا کند؟ چگونه مى توان کاربردهاى اخلاق نیک و واژه هایى مانند «صواب»، «خطا»، «خوب»، «بد»، «باید» و «وظیفه» را از کاربردهاى غیر اخلاقى جدا کرد؟

تحلیل و تعریف مفاهیم مربوط به اخلاقیات، مانند «وجدان»، «اراده آزاد»، «قصد»، «انگیزه»، «مسؤلیت» و «عقل» چیست؟ ماهیت مفهوم واقعى این گونه اصطلاحات اخلاقى چیست؟

2 ـ احکام و دستورهاى گزاره هاى اخلاقى از کجا نشأت مى گیرد؟ منشأ دستورهاى اخلاقى در طبیعت یا در عقل یا به امر و نهى جامعه تعلق دارد یا به اراده و قانون خداوند؟ بایدها و نبایدهاى اخلاقى چگونه و با چه منشأ و رویکردى باید تحلیل و توجیه بشوند؟

3 ـ آیا اصل در گزاره هاى اخلاقى، انشایى است یا اخبارى؟ گزاره هاى اخلاقى که به دو صورت قضیه «خبرى» و «انشایى» بیان مى شود، مثل «احسان خوب است»، یا «باید احسان کرد»، «عدالت خوب است» یا «باید عدالت ورزید» کدام یک اصالت دارد؟

4 ـ قصد و نیت چه نقش و جایگاهى در افعال اخلاقى دارد؟ این که مى گوییم «راست گفتن خوب است»، آیا انتساب «خوبى» به «راست گفتن» فقط به این جهت است که «خبر با واقع مطابق باشد» یا قصد و انگیزه شخص نیز دخالت در «خوبى» دارد؟

به دیگر تعبیر، آیا حکم اخلاقى و گزاره هاى اخلاقى، به حسن و قبح فعلى اشیاء بستگى دارد یا آن که حسن و قبح فاعلى نیز باید مورد توجه باشد و نقش انگیزه و نیت اشخاص نیز مورد توجه قرار گیرد؟

آیا عمل اخلاقى هدفدار و غایتمند است یا فاقد هدف و غایت است؟

5 ـ آیا در گزاره ها و احکام اخلاقى، الزام شرط است؟ در صورتى که الزام شرط باشد، چه طور با اختیار و آزادى انسان قابل جمع است؛ و حال آن که آزادى و انتخاب از جمله شرایط بنیادین و اساسى یک عمل اخلاقى به شمار مى رود؟

6 ـ آیا رابطه اى میان فعل اخلاقى و اجر و پاداش وجود دارد؟ آیا اعمال پسندیده اخلاقى، مستحق مزد و پاداش و اعمال ناپسند و زشت اخلاقى مستحق عقاب و کیفرند؟ آیا باید براى هر کار نیک و پسندیده مزد و پاداش خوب، و براى هر کار زشت و قبیح، کیفر و پاداش بد در نظر گرفته بشود یا این که فعل اخلاقى هیچ گونه ارتباطى با مزد و پاداش و کیفر و عقاب ندارد؟

اگر چنین رابطه اى میان فعل اخلاقى و ثواب و پاداش وجود داشته باشد، آیا لازم است که فاعل هنگام انجام فعل اخلاقى به ثواب و عقاب یا پاداش و کیفر توجه داشته باشد یا چنین توجهى لازم نیست؟ اگر باید توجه داشته باشد، آیا به اخلاقى بودن فعل آسیب وارد مى سازد و از ارزش مثبت آن مى کاهد یا نه؟

7 ـ آیا احکام اخلاقى استدلال پذیرند؟ به فرض استدلال پذیر بودن، آیا همه احکام اخلاقى، اعم از احکام اصلى و احکام فرعى استدلال پذیرند یا آن که احکام اصلى بى نیاز از استدلالند؛ چنان که برخى از شهودگرایان و پیروان نظریه حسّ اخلاقى معتقدند؟ چه امرى یک نوع استدلال را اخلاقى مى کند؛ یعنى تفاوت استدلال اخلاقى و استدلال غیر اخلاقى چیست؟

استدلال اخلاقى چه نوع استدلالى است؛ از نوع برهان است یا از قبیل جدل و سایر اقسام معروف و مشهور استدلال یا آن که نوع خاص و منحصر به فردى از استدلال است؟

8 ـ آیا هر جامعه اى مى بایست نظام اخلاقى خاص خود را داشته باشد یا آن که همه جوامع انسانى باید داراى احکام اخلاقى یکسان و هماهنگ باشند؟ آیا احکام اخلاقى یک جامعه و گروه خاص، در طول تاریخ ثابت اند یا آن که در گذر زمان در دوره هاى گوناگون به تناسب رشد و ترقى جامعه و افول و انحطاط جوامع، متغیّر و سیّالند؟

9 ـ از دیگر موضوعات و مسائل فلسفه اخلاق، بررسى جایگاه و ارتباط اخلاق با سایر علوم و معارف بشرى، مانند دین، علم حقوق و قراردادهاى اجتماعى است؛ از قبیل این که علم اخلاق چه نوع رابطه اى با سایر علوم، نظیر کلام، عرفان، علم النفس، فلسفه، علم حقوق و سایر قراردادهاى اجتماعى و سیاسى دارد؟ آیا مى شود احکام اخلاقى را از قضایاى علمى استنتاج و استخراج کرد یا این که اخلاق با سایر علوم بیگانه و بدون ارتباط است؟ نقطه اشتراک و تمایز آنها در چیست؟

10 ـ عمل اخلاقى بر چه اصول و معیارى استوار است؟ فعل اخلاقى بر اساس کدام اصول و معیار قابل توجیه و استدلال است؟

مثلاً، چرا احسان کنیم، عدالت بورزیم و راست بگوییم؟ چرا دروغ بد است و ظلم قبیح است؟ معیار خوبى و بدى، ملاک نیکى و زشتى در گزاره هاى اخلاقى چیست؟ آیا یک عمل اخلاقى بر اساس حق و وظیفه، قابل توجیه است؟ معیار اخلاقى بودن یک عمل اخلاقى، رعایت حقوق و وظایف است یا فضایل و رذایل؟ فضایل و رذایل بر چه اساس قابل تحلیل و دست یافتنى است؟ آیا فضائل، واجبات و مستحبّات است و رذائل محرّمات و مکروهات؟ آیا فضائل، حد اعتدال سه قوه شهوت، غضب، و ناطقه (عفت، شجاعت و حکمت) است که از آغاز خلقت در نهاد انسان به ودیعه گذارده شده است یا این که معیار فضائل، فضایل شخصى (تهذیب نفس)، فضایل اجتماعى (رعایت تکالیف و وظایف دینى) است یا این که خوبى و بدى اصول و معیار ثابت ندارد و گزاره هاى اخلاقى از امور نسبى و اعتبارى هستند؟ اگر نسبى باشد، آیا خوب و بد مطلق وجود دارد یا خوب و بد آن است که عرف آن را خوب یا بد بداند؟

آیا خوبى و بدى گزاره هاى اخلاقى بر اساس عواطف و الهامات قلبى، قابل تحلیل و بررسى است یا نه؛ به این معنا که هر آن چه دل بخواهد خوب است، و هر آن چه دل نخواهد، بد است؟

آیا معیار خوبى و بدى عمل اخلاقى بر معیار نتیجه و پیامد آن قابل تحلیل و توجیه است؛ به این معنا که یک عمل اخلاقى، هنگامى خوب است که اثر و نتیجه آن خوب باشد، و وقتى بد است که نتیجه و اثر آن بد باشد؟

آیا معیار خوبى و درستى کارها، لذت فردى است؛ آن گونه که خودگروان و لذت گرایان مى گویند؟ یاسود و لذت جمعى است؛ آن طور که سودگرایان معتقدند؟ آیا امر و نهى جامعه مى تواند معیار خوبى و بدى باشد؛ آن گونه که دروکیم مى پنداشت؟ آیا ملاک خوبى وبدى کارها امرى خارج از سلایق فردى و تمایلات جمعى است و مربوط به ارتباط آنها باکمال نهایى و سعادت ابدى انسان مى شود؟

شهید مطهرى درباره این که چه کارى، کار اخلاقى به شمار مى رود و معیار اخلاقى بودن یک فعل چیست، مى نویسد: چگونه یک کار انسان «اخلاقى» شمرده مى شود؟ این سؤال در ابتدا ساده به نظر مى رسد، ولى نه تنها ساده نیست بلکه از پیچیده ترین مسائل فلسفى بشر است.

از چند هزار سال پیش تا کنون فلاسفه توافق نظرى بر روى آن پیدا نکرده اند! فرق فعل اخلاقى با دیگر کارها در این است که کارهاى اخلاقى قابل ستایش و تحسین است، و بشر براى آن ارزش والایى قایل است، و بها و ارزش آن از نوع ارزش و قیمت کالا و کار نیست... کارهاى اخلاقى داراى ارزش گرانبهایى است که هرگز در ذهن بشر نمى نگنجد.

تعیین و تحدید این ارزش از مهم ترین دغدغه هاى فلسفه اخلاق است و به جهت اهمیت آن براى تعیین ملاک هاى خوبى و بدى، مکتب هاى مختلفى پدید آمده است که بررسى آن ها از مهم ترین مسائل فلسفه اخلاق به شمار مى رود. مهم ترین آن نظریات عبارتند از:

1 ـ نظریه نسبیت: عده اى از دانشمندان معتقدند که خوبى و بدى از امور نسبى و اعتبارى اند و خوب و بد اصلاً وجود ندارد؛ بلکه خوب آن است که عرف جامعه پذیراى آن باشد. مثلاً عملى نزد شخصى مثل زید زشت است، ولى همان عمل نزد شخص دیگرى، مثل عمرو و بکر نیکو است.

2 ـ نظریه لاهوتیون: عده اى از دانشمندان معتقدند که ما نمى توانیم خوبى و بدى فضایل اخلاقى را درک کنیم، بلکه محتاج راهنمایى هستیم و این تنها از طریق وحى و الهام انجام پذیر است.

3 ـ نظریه طرفداران اصالت اندیشه: جمعى اذعان دارند که شناخت معناى خوبى و بدى خصلتهاى اخلاقى نیازى به راهنما و مطالعه و تحقیق ندارد؛ زیرا در نهاد هر انسانى نیرویى است که به وسیله آن فضایل و رذایل اخلاقى را درک و به انجام فضایل و دورى از رذایل مبادرت مى نماید؛ یعنى همان طور که حکم مى کنیم گُل بهتر از خار و نور بهتر از ظلمت است، همین طور درک مى کنیم که امانت بهتر از خیانت، و راستى بهتر از دروغ است.

4 ـ نظریه طرفداران اصالت عاطفه: عده اى از دانشمندان و فلاسفه معتقدند که براى شناسایى و تعیین مفهوم خوبى و بدىِ هر امر اخلاقى، باید عواطف و الهامات قلبى، اساس و مبناى کار قرار بگیرد؛ زیرا دل هیچ گاه خطا نمى کند و فرمان ناروا و ناصواب نمى دهد. پس هر چه را که دل بخواهد خوب است و نخواهد، بد است.

5 ـ نظریه اهل تجربه: جمعى از فلاسفه معتقدند که خوبى و بدى هر عمل اخلاقى را در اثر و نتیجه آن باید جست و جو کرد. پس یک عمل، هنگامى خوب است که اثر و نتیجه آن خوب باشد و وقتى بد است که نتیجه بد داشته باشد. معلوماتى که جنبه غیر حسى دارد، هیچ ارزشى ندارد و این درست نیست که ببینیم مثلاً اندیشه و عقیده مردم درباره فلان عمل اخلاقى چیست، یا عقل و خرد درباره آن چه حکم مى کند، یا دین و مذهب درباره آن چه نظرى دارد؟

کاربرد فلسفه اخلاق

فلسفه اخلاق همواره مورد توجه دانشمندان بوده و نقش بارز آن در زندگى واقعى انسان ها براى آنان حقیقتى به شمار مى رفته است. بسیارى از آنان مانند ارسطو تنها سود و فایده اخلاق را در تأثیرگذارى آن بر زندگى انسان خلاصه کرده و معتقد بودند که اخلاق هیچ فایده اى جز تأثیر سودمند بر شیوه رفتارى و زندگى فرد ندارد.

یکى از زمینه هایى که اخلاق همواره در آن نقش مهمى ایفا نموده، پزشکى است؛ به ویژه در مواردى که با مرگ و زندگى فرد سر و کار دارد. اخیرا در نتیجه علم و فن آورى، تا حدودى زمینه هاى جدیدى از پژوهش اخلاقى در بخش هایى از کار پزشکى گشوده شده است.

همچنین در سایر حرفه هاى فنى و علمى که ارتباط نزدیک با جامعه دارد مورد توجه واقع شده است. این تحوّل نمایانگر نقش بارز اخلاق و کاربرد آن در زندگى اصحاب فن و حرفه است که باعث رو آورى به تفکر و پژوهش در رفتارها و کردارهاى اخلاقى آنان و الزاماتى اخلاقى گردیده است.

فلسفه اخلاق، نقش بارزى در تمام زوایاى زندگى فردى و اجتماعى انسان دارد، به گونه اى که هیچ کس نمى تواند نقش آن را نادیده بگیرد؛ زیرا فلسفه اخلاق موجب روشن شدن زوایاى تاریک و مبهم فرضیه هاى فعل اخلاقى مى شود.

فلسفه اخلاق، پاسخ هاى مناسبى براى ده ها سئوال برخاسته از گزاره هاى اخلاقى جست جو مى کند و پرسش هایى از قبیل چیستى فعل اخلاقى و معیار و ملاک ارزش اخلاقى را روشن مى کند و در پرتو آن مسئولان و متصدیان امور تربیتى و پرورشى، مى توانند مسیر صحیح و روش هاى مناسبى را با استفاده از ابزار و امکانات مورد نیاز براى تربیت اخلاقى انتخاب کنند. آنان مى توانند با ایجاد رابطه و به کارگیرى ابزار محبّت و دوستى و عاطفه و عشق، جامعه را گلستان کنند، و با اخلاق در جامعه، زمینه هاى تاریک زندگى بشرى را تبدیل به امید و عشق و عاطفه و محبّت سازند.

یکى از کاربردهاى مهم فلسفه اخلاق این است که موجب روشن شدن حقّانیت نظام اخلاقى اسلام مى گردد؛ زیرا در فلسفه اخلاق، آراى نظام هاى گوناگون اخلاقى و مکاتب مختلف مورد تحلیل و بررسى قرار مى گیرد و نقّادى و تحلیل دیدگاه هاى گوناگون نظام اخلاقى، سبب آشکار شدن حقیقت و شناسایى درست مکتب اخلاقى اسلام مى گردد و در پرتو آن طالبان حقیقت مى توانند از سرچشمه زلال کمال و اخلاق اسلامى سیراب گردند.

 

نیاز انسان به اخلاق

 

بدون تردید، خوب زیستن و رسیدن به سعادت، آرزوی هر انسانی است.آدمی همیشه در پی دستورات و فرامینی بوده ‌است که بتواند با عمل به آنها، مناسبات خود را با دیگران شکل بخشد، تا از این طریق عمر خود را بگذراند و بقای حیات خویش را تضمین کند. از این رو، آدمی نیازمند نظام ارزش‌ها بوده است؛ نظامی که خوب و بد را برای او معین کند و در پیچ‌و‌‌خم زندگی راهنمای او باشد. اخلاق وسیله‌ای مؤثر برای بهتر زیستن است، پس فراگیری آن، لازمه حیات بشری است.

قانون و نظام اعمال و رفتار آدمی همان «علم اخلاق» است که قادر است ما را از خطر سقوط نجات دهد. در میان همه علوم علم اخلاق ضروری‌ترین علم برای انسان است؛ چرا که در تمام اوراق کتاب زندگی دخالت و نظر دارد، و بدون آن زندگی اجتماعی و فردی در ورطه سقوط است. طبیعت انسان میل به نفع‌طلبی دارد و این خود عاملی برای جلوگیری از برپایی جامعه آرمانی است. بسیاری از کشمکش‌های اجتماعی از این طبیعت انسان ناشی می‌شود. از این رو علاوه بر قانون،‌ به یک نیروی درونی به نام اخلاق نیاز است تا انسان‌ها را کنترل کند.

برتراند راسل که در بسیاری از مسائل انسانی شک می‌کند، معتقد است اخلاق برای انسان لازم است. او می‌گوید: «افراد بشر تندخو، شهوتران، لجوج و تا حدی دیوانه هستند و به علت دیوانگی‌هایشان برخود و بر دیگران مصیبت‌هایی وارد می‌کنند که ممکن است منجر به بدبختی‌های هولناکی شود. با اینکه زندگی توأم با احساسات خطرناک است، ولی اگر بخواهیم زندگی بشر لطف خود را از دست ندهد احساسات هم باید حفظ شود، میان دو قطب احساسات و کنترل آنها تضادی وجود دارد. از همین تضاد درونی طبیعت بشر، احتیاج به اخلاق احساس می‌شود.»1

پس فضایل اخلاقی نه تنها سبب رستگاری در قیامت است، بلکه وسیله‌ای برای سعادت و خوشبختی در زندگی دنیا هم محسوب می‌شود. اینجاست که به اهمیت سخن حکمت‌آمیز امیرمؤمنان علی (علیه‌السلام) پی می‌بریم که می‌فرماید: «لوکنا لانرجوا جنة ولا نخشی ناراً ولا ثواباً ولاعقاباً لکان ینبغی لنا ان نطالب بمکارم الاخلاق فانها مما تدل علی سبیل النجاح»2 یعنی اگر امیدی به بهشت و ثواب و ترسی از جهنم و عقاب نداشتیم، باز هم شایسته بود که ما در پی مکارم اخلاق باشیم، زیرا خوشبختی و سعادت را از این طریق می‌توان به‌دست آورد.

اهمیت علم اخلاق

علم اخلاق از آن رو که فضیلت را از رذیلت و خیر را از شر می‌شناساند، همواره اهمیت داشته است. در قرآن کریم هدف از فرستادن پیامبر (صلی‌الله‌علیه ‌وآله) تزکیه نفوس بیان شده است.3 و درسوره مبارکه شمس پس از یازده قسم، پروردگار می‌فرماید: «قد افلح من زکّها»4 یعنی به تحقیق کسی که تزکیه نفس کرد، رستگار شد. از این آیات استفاده می‌شود که تهذیب نفس هر چند مراتبی دارد و برخی از آن واجب و برخی مستحب است، اما امری حیاتی است که در اسلام جایگاه والایی دارد و پس از مسئله خدا و پیامبر (صلی‌الله‌علیه ‌وآله) نوبت به مسئله اخلاق می‌رسد و اگر تهذیب و تزکیه نباشد چه بسا اعتقادات اصلی از دست برود.5

اختصاص یافتن بخش قابل توجهی از آیات قرآن کریم و روایات اهل‌بیت (علیهم‌السلام) به تعالیم اخلاقى، بیانگر اهمیت مباحث اخلاقی است و از این مهم‌تر، کامل ساختن مکارم اخلاق، غایت بعثت پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه ‌وآله) معرفی شده است. آن‌حضرت می‌فرماید: «انی بعثت لاتمم‌ مکارم الاخلاق، علیکم بمکارم الاخلاق6 فان ربی بعثنی بها»7 (مبعوث شدم تا مکارم اخلاق را تمام کنم، بر شما لازم است که به مکارم اخلاق عمل کنید همانا خداوند متعال مرا برای مکارم اخلاق مبعوث گردانید.) خداوند متعال سرچشمه تمام فضایل است و قرب و نزدیکی به او از طریق متخلق شدن به اخلاق الهی امکان‌پذیر است و هر فضیلتی آدمی را گامی به ذات مقدس نزدیک‌تر می‌کند.

در روایتی دیگر پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه ‌وآله) فضایل اخلاقی را وسیله ارتباط بین خداوند متعال و بندگان معرفی کرده و می‌فرماید: «جعل الله سبحانه مکارم الاخلاق صلة‌ بینه وبین عباده فحسب احدکم ان یتمسک بخلق متصل بالله»8 یعنی خداوند سبحان فضایل اخلاقی را وسیله ارتباط بین خود و بندگان قرار داد، همین بس که هر یک از شما دست به اخلاقی بزند، او را به خدا مربوط می‌سازد.

سفارش ائمه (علیهم‌السلام) به کسب مکارم اخلاق خود دلیلی بر اهمیت آن است. علی (علیه‌السلام) به کمیل می‌فرماید: «یا کمیل مر اهلک ان یروحوا فی کسب المکارم»9 یعنی ای کمیل خانواده‌ات را فرمان ده که روزها در پی تحصیل صفات پسندیده باشند.

کسب فضایل که گامی در جهت تأسی به الگوهای راستین بشری و همانندی با پیامبران الهی است، لطف عظیمی از ناحیه پروردگار است و باید آن را از خداوند متعال درخواست کرد. امام صادق (علیه‌السلام) می‌فرماید:« ان الله عزوجل خص رسله بمکارم الاخلاق فامتحنوا انفسکم فان کانت فیکم فاحمدوا الله واعلموا ان ذلک من خیر و الا تکن فیکم فاسألوا الله و ارغبوا الیه فیها»10 (خداوند متعال رسولان خویش را به مکارم اخلاق مخصوص گردانید، پس شما نیز خود را مورد آزمایش قرار دهید و با انبیاء مقایسه کنید، اگر صفات حمیده را در خود یافتید، خداوند متعال را سپاس گویید و بدانید که برای شما پسندیده است و در غیر این صورت از خداوند طلب توفیق کنید و از خود میل و رغبت نشان دهید که به مکارم اخلاق برسید.)

ضرورت توجه به اخلاق

بی‌شک تهذیب نفس و اصلاح آن نقش بسزایی در سعادت فردی و اجتماعی و دنیوی و اخروی دارد، به گونه‌ای که اگر انسان تمام علوم را تحصیل کند و همه طبیعت را به تسخیر خود درآورد، اما از تسخیر درون و تسلط بر نفس خود عاجز باشد، از رسیدن به کمال باز خواهد ماند. چه بسا نابسامانی‌هایی که در سطح جهان پدید می‌آید و گرفتاری‌هایی که بشر امروزه با آن دست به گریبان است، ناشی از عدم توجه به مباحث اخلاقی ‌باشد.

جامعه‌های مترقی و به اصطلاح متمدن به سبب روگردانی از ارزش‌های اصیل انسانی روز به روز به جاهلیت نزدیک‌تر می‌شوند و نور معنوی که سبب روشنایی دل‌هاست، جای خود را به تیرگی می‌دهد و قلب‌ها زنگار فراموشی موازین اخلاقی می‌گیرد و مسلمانان به‌ علت عمل نکردن به معارف بلند اسلام، هر روز گرفتار مشکلاتی هستند. احیای ارزش‌های اصیل اخلاقی و بازگشت به اصول فراموش‌شده اسلامی شرط لازم حاکمیت بخشیدن اسلام در جامعه‌هاست.

فراگیری و عمل به اخلاق، افراد بشر را از هرگونه عیب و نقص منزه و مبرا ساخته و او را به اوج مکارم اخلاق می‌رساند، نیروهای سرکش نفس را مهار و رام می‌کند و آنها را در مسیر حکمت و عدالت و عفت تقویت می‌کند تا به پایه مکارم اخلاق برسند.

علم اخلاق معادن مکنون در سرزمین نفس را استخراج می‌کند و آنها را به صورت مکارم اخلاق در می‌آورد و برای بهره‌برداری عمومی آماده می‌سازد. همین علم است که نهال گل‌های زیبا و معطر را در صفحه نفس می‌نشاند و بهشت برین از مکارم اخلاق را در آن به‌وجود می‌آورد.

مکارم اخلاق علاوه بر آنکه صاحبش را به عالی‌ترین درجات انسانیت می‌رساند و بر دیگران برتری می‌دهد، در آخرت هم او را به عالی‌ترین درجات بهشت ارتقاء خواهد داد. از این رو لازم‌ترین علمی است که باید آن را فراگرفت. امام‌‌ کاظم (علیه‌السلام) در سخنی زیبا، ضرورت فراگیری این علم را بیان می‌کند و می‌فرمایند: « الزم العلم ما ذلک علی صلاح قلبک و اظهر لک فساده»11 (لازم‌ترین علم‌ها برای تو، آن علمی است که دل و ضمیرِ وجودت را اصلاح کند و فساد اخلاق تو را ظاهر سازد.)

رسالت اخلاق

امتیاز و برتری انسان بر سایر موجودات، همانا عقل و قوه استدلال اوست. از طرفی هر فرد از افراد انسان با غرایزی همانند حب ذات، میل به کمال، استخدام دیگران، علاقه به مال و مقام و غیر اینها آفریده شده است . این غرایز که ضامن بقای انسان و سرچشمه هر نوع تحرک وجنبش حیاتی او هستند، آن‌چنان در روان آدمی ریشه دارند که گاهی سرنوشت او را به دست گرفته وخط و مشی زندگی او را تعیین می‌کنند و با قدرت و سرکشی خیره‌کننده‌ای از نفوذ و بینایی عقل کاسته و آن را محدود می‌سازند. اینجاست که نقش اخلاق در زندگی و لزوم رهبری صحیح غرایز روشن و مسئولیت علمای اخلاق ارزیابی می‌شود. پس شکوفایی انسانیتِ انسان به عنوان رسالت اخلاق معرفی می‌گردد. علی (علیه‌السلام) در کلامی زیبا می‌فرمایند: « فمن تخلق بالاخلاق النفسانیة فقد صار موجوداً بما هو انسان دون ان یکون موجوداً بما هو حیوان.»12 (کسی که خود را به اخلاق بیاراید و شخصیت خویش را بپرورد انسان است و گرنه حیوان خواهد بود.)

رسالت علم اخلاق این است که با شناسایی استعدادهای گوناگون انسان و فضایل و رذایل روح آدمى، چگونگی ایجاد تعادل در میان امیال گوناگون و راه و روش تربیت نفس را میسر سازد، به گونه‌ای که انسان بتواند به کمال شایسته خود نایل شود. تفسیر واقعی این کمال و سعادت به آن است که انسان به قدر ظرفیت و استعداد خود، چه در صفات نفسانی و چه در حوزه رفتارى، جلوه اسماء و صفات الهی گردد، تا درحالی که همه جهان طبیعی به تسبیح جمال وجلال خداوند متعال مشغول‌اند، انسان با اختیار و آزادی خویش، مقرب‌ترین و کامل‌ترین و گویاترین مظهر الهی باشد.

پس می‌توان چنین نتیجه گرفت که رسالت علم اخلاق شناسایی خلق‌های پسندیده و خوی‌های ناپسند و راه پیراستن نفس از خلق‌های ناپسند و روش آراستن نفس به سجایای پسندیده است. حال که اهمیت و رسالت اخلاق روشن شد به تعریف آن می‌پردازیم.

تعریف اخلاق

ماده «خَلق» (بالفتح) به معنای صورت ظاهری است و «خُلق» (بالضم) به معنای صورت باطنی است. صورت باطنی انسان همچون صورت ظاهری‌اش دارای هیئت و ترکیبی زشت یا زیباست. راغب در مفردات هر دو را (خَلق و خُلق) در اصل یکی می‌داند، لکن «خَلق» (‌بالفتح) را مخصوص شکل‌ها و هیئت‌هایی می‌داند که باچشم و بصر درک می‌شوند و «خُلق» (بالضم) را به سجایا و قوایی که با بصیرت قابل درک‌اند.13

مجمع‌البحرین «خُلق» (بالضم) را به سجیه و کیفیت نفسانی که افعال از آن به آسانی صادر می‌شود، معنا کرده‌ است.14

علمای اخلاق برای آن تعاریفی ذکر نموده‌اند. ابن مسکویه چنین می‌گوید:«خلق همان حالت نفسانی است که انسان را به انجام کارهایی دعوت می‌کند، بی‌آنکه نیاز به تفکر و اندیشه داشته باشد.»

پس سلسله صفاتی که در نفس و روح انسان ثابت و ریشه‌دار است و به صورت ملکه شده و به راحتی منشأ صدور اعمال خوب یا بد می‌شود، اخلاق نامیده می‌شود. گاهی این افعال و اعمال شرعاً و عقلاً پسندیده است که به آن اخلاق نیکو و گاهی ناپسند است که به آن اخلاق بد می‌گویند.15

موضوع علم اخلاق

موضوع هر علم عبارت است از آن حقیقت کلی که محور تمام مسائل آن علم است. موضوع علم اخلاق، نفس ناطقه و جان است، اما نه از آن جهت که نفس مجرد یا مادی است، بلکه از این جهت که از این نفس انسانی با اراده و اختیار خودش افعالى، اعم از نیک و بد، صادر می‌شود. حقیقت انسان نفس اوست و رسوخ خلقی خاص در نفس انسانى، سبب انجام کرداری نیک یا بد خواهد شد. اگر شرافت و اهمیت هر علمی به شرافت موضوع آن باشد، بی‌تردید پس از علم خداشناسی شریف‌ترین علمی که جامعه بشری به آن نیاز دارد، علم اخلاق است، زیرا پس از آفریدگار که موضوع خداشناسی است هیچ موجودی به شرافت جان و نفس آدمی نیست.

آیا اخلاق قابل تغییر است؟

برخی بر این عقیده هستند که مباحث اخلاقی و تربیتی بی‌فایده است، چرا که علم اخلاق رسالتش تغییر خلق و خوی‌های بد به نیک است و این در صورتی ثمربخش است که اخلاق قابل تغییر باشد و لکن خلق قابل تغییر نیست. بطلان این عقیده واضح است چون لازمه عدم تغییر اخلاق این است که مسئله بعثت انبیا و نزول کتب آسمانی لغو و بیهوده باشد و ما در اعمال خود مجبور باشیم، درحالی‌که همه برای هدایت و تربیت انسانهاست و اگر تغییر اخلاق امکان نداشت، چرا بخش عمده‌ای از تعالیم انبیا را اخلاقیات تشکیل می‌دهد؟ حال برای آگاهی از این عقیده به نمونه‌هایی از استدلال‌های آنان اشاره می‌کنیم؛

1. خلق از جنس خلقت و آفرینش است و همان‌گونه که نمی‌توان خَلق را تغییر داد، تغییر خُلق هم ممکن نیست، چرا که خُلق صورت باطنی انسان است و تغییر ندادن صورت باطنی هم مثل تغییر ندادن صورت ظاهری است.

پاسخ این استدلال این است که به طور کلی موجودات جهان بر دو گونه‌اند: اول آنها که به صورت متکامل خلق شده‌اند و انسان در آفرینش و در تغییر و تبدیل آنها دخالتی ندارد. مثل اعضای بدن انسان که از نظر خَلق‌ بالفعل به دنیا آمده یعنی در عالم رحم بدون اختیار او خلقتش تمام شده است. دوم موجوداتی که ناقص هستند، ولی وجود ناقص آنها استعداد کمال دارد، مثل هسته خرما که سعی انسان آن را تبدیل به درخت خرما می‌کند. خُلق و خوی انسان از همین قسم است. یعنی انسان از نظر خُلق بالقوه به دنیا می‌آید و خودش باید خُلق خود را بسازد و این وجه تمایز انسان با حیوان است، چرا که حیوان وقتی متولد می‌شود از نظر جسمی و خصلت‌های روحى، بالفعل متولد شده و تا آخر هم همین طور است و تنها اندکی تغییرپذیر است. انسان از نظر جسمی کامل به دنیا می‌آید و عضوی ناتمام نمانده که در دنیا بخواهد کامل شود. اما روح، یک منزل نسبت به جسم عقب‌تر است، یعنی جسم او در مرحله رحم تمام می‌شود و روحش در دنیا باید تمام شود.16 پس تغییر اخلاق ممکن است، چرا که استعداد و تغییر در آن راه دارد.

2.حسن خُلق وقتی حاصل می‌شود که غضب و شهوت و حب دنیا و امثال اینها ریشه‌کن شود، و ریشه‌کن کردن اینها محال است چون این امیال برای بهره‌مندی از نعمت‌های دنیا و بقای نسل است و انسان در دنیا نمی‌تواند از این امیال قطع نظر کند، پس تغییر اخلاق ممکن نیست. این استدلال را چنین پاسخ می‌دهیم که انسان مکلف به ریشه‌کن ساختن غضب و شهوت نیست، چون اگر شهوت نباشد نسل منقطع می‌شود و اگر غضب نباشد انسان ضرری را نمی‌تواند از خود دفع کند. آنچه از بشر خواسته شده است، این است که این غرایز را در حد اعتدال نگه دارد و در محدوده عقل و شرع آنها را به کار بندد.17 در حقیقت رسالت اخلاق هم این است که از افراط و تفریط جلوگیری کند.

3. دگرگونی اخلاق به واسطه عوامل بیرونی از قبیل تأدیب و نصیحت و موعظه است و هنگامی که این عوامل زایل گردند، انسان به اخلاق اصلی خود باز می‌گردد، پس تغییر اخلاق ممکن نیست.

در پاسخ می‌گوییم گاهی عوامل بیرونی آنقدر قوی هستند که ویژگی‌های ذاتی را به کلی دگرگون می‌سازند. تاریخ نشان می‌دهد که بسیاری بر اثر تربیت، به کلی خوی خود را تغییر دادند و افرادی که روزی در صف دزدان قهار بودند، به عابدان مبدل گشتند.18

4. احادیثی از پیامبر اکرم (صلی‌الله‌علیه ‌وآله) نقل شده که عدم تغییر اخلاق را تأیید می‌کند. آن حضرت می‌فرمایند: «الناس معادن کمعادن الذهب والفضة خیارهم فی الجاهلیة خیارهم فی الاسلام»19 (مردم همچون معدن‌های طلا و نقره‌اند، بهترین آنان در زمان جاهلیت بهترین آنان در اسلام‌اند. در روایتی دیگر می‌فرمایند: « اذا سمعتم بجبل زال عن مکانه فصدقوا و اذا سمعتم برجل زال عن خلقه فلاتصدقوا فانه یصیر الی ما جبل علیه»20 (هرگاه بشنوید که کوهی از جایش حرکت کرده، تصدیق کنید، اما اگر بشنوید کسی اخلاقش تغییر یافته تصدیق نکنید، چرا که به همان فطرت خویش باز می‌گردد.)

جواب به این روایات بیانگر این نکته است که روحیات مردم متفاوت است، یعنی چون معدن طلا و نقره هستند و این قابل قبول است. ولی این مسئله دلیل بر عدم تغییر روحیات نمی‌شود، بلکه این‌گونه صفات روحی در حد مقتضی است نه علت تامه. این روایات ناظر به غالب مردم است نه همه مردم، چرا که افرادی را می‌بینیم که با تغییر اخلاق، راه خود را تغییر داده و تا پایان عمر بر آن باقی می‌ماندند.

تاریخچه علم اخلاق

رسولان و انبیای الهی علاوه بر دعوت مردم به توحید و خدا پرستی آنان را به اخلاق صحیح نیز راهنمایی می‌کردند. حضرت آدم (علیه السلام) سفارش‌هایی به فرزندان خود داشت و سایر پیامبران الهی هم به تکمیل اخلاق پرداختند، تا آنجا که بخش عظیمی از دستورات حضرت عیسی (علیه السلام) را مباحث اخلاقی تشکیل می‌دهد. در میان فلاسفه هم بزرگانی چون سقراط، ارسطو و افلاطون به مباحث اخلاقی توجه داشتند. تا آنکه پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه ‌وآله) مبعوث به رسالت شد و غایت بعثت او اتمام مکارم اخلاق بود. عالمان و حکیمان مسلمان با الهام گرفتن از تعالیم قرآن کریم و سنت پیامبر(صلی‌الله‌علیه ‌وآله) از روزگار صحابه، همواره به مباحث اخلاقی توجهی ویژه داشته‌اند. کهن‌ترین نمونه‌های اندیشه اخلاقی و قدیمی‌ترین متون اخلاقی نامه‌هایی از امام علی (علیه السلام) است که صحت صدور آنها از سندی کافى، برخوردار است. پس اولین کسی که علم اخلاق را تأسیس کرد امیرمؤمنان علی(علیه‌السلام) است که نامه معروفش به فرزند بزرگوار خود امام مجتبی(علیه السلام) پیش از پرداختن به مواعظ، مباحثی کلی درباره تزکیه نفس مطرح کرده و اساس و ریشه مسائل اخلاقی را تبیین فرموده و ملکات فضیلت و صفات رذیلت را به عالی‌ترین وجه تحلیل کرده است. نخستین کسی که کتابی به عنوان «علم اخلاق» نوشت اسماعیل بن مهران ابی‌نصر سکونی بود که در قرن دوم می‌زیست. کتاب او به نام صفة المومن و الفاجر نام دارد. از اصحاب پیامبر (صلی‌الله‌علیه ‌وآله) که در پایگیری نخستین مکاتب اخلاقی نقش مؤثر ایفا کردند هرچند که کتابی تألیف نکرده‌اند می‌توان از سلمان فارسی که علی(علیه السلام) او را همانند لقمان حکیم می‌دانست، نام برد. نقش ابوذر غفاری که عمر خود را در ترویج اخلاق اسلامی گذراند و خود نمونه اتم آن بود و در زهد و دنیا پرهیزی و اقامه حق و عدالت‌خواهی شهره بود، حائز اهمیت است. افرادی چون عمار یاسر، نوف بکالى، محمد بن‌ ابی‌بکر و جارود بن منذر در ترویج مکارم اخلاقی دارای نقش اساسی بودند. حذیفة بن منصور از یاران امام باقر وامام صادق و امام کاظم (علیهم السلام) بود و نبوغ خود را در مکارم اخلاق و تهذیب نفس نشان داد. همچنین عثمان ‌بن سعید عَمرى، که از وکلای چهار گانه معروف ولی عصر «عجل‌ الله‌ تعالی فرجه الشریف» بود، از بزرگان و مروجان اخلاق محسوب می‌شود.

جمع آوری:

وحید محمودیان

مهیا کلیایی پور

نگار فرح وشی

فتانه جلیلیان